تبليغاتX
عشق خاموش

عشق خاموش

این وبلاگ تنها یک آرشیو خصوصی است

این روزها اینگونه ام . ببین :

نشسته با خود

      تنها

      غمگین . . .

در مصاف با غمی سنگین . . . 

دل زده از دروغهای رنگین

این روزها اینگونه ام  . . . .  ببین . . .

http://shotskin.com/gallery/photos/ShotSkin-com0002.jpg
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 20:25 توسط م.ع.ن| |

هميشه ازنگاه تو باتو عبور ميکنم
                                        از اينکه عاشق توام حس غرور ميکنم

 دوباره باسلام تو تازه تازه مي شوم

                                       با نفس ساده تو غرق ترانه مي شوم

                              با تو ستاره مي شوم ......

از سايه هاي ملتهب هميشه مي گريختم

                                       با رفتن تو هر نفس بغض دوباره مي شوم

ناجي شام شوکران با دل عاشقم بمان

                                     به حرمت حضور تو چون تو "يگانه" مي شوم

                              با تو ستاره مي شوم ......

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 15:12 توسط م.ع.ن| |

یه باد از مشرق اندوه به ساحل سینه می کوبه

یه جوری وحشیه دریا که انگار روز موعوده

تن زخمیه این دریا بغل وا کرده رو خورشید

یکی از پشت تنهاییم رو ساحل رنگ شب پاشید

هوا گم میشه با بارون تو این دریاچه ی مدهوش

و شب اینجا شروع میشه ، شب مينای شبنم پوش

گل مينا تحمل کن تو باشی من نمی بازم

از این آواره دلشوره ، با دستات سقف می سازم

تو چشم خیس شبنمهات نشون از حس موندن نیست

گل مينا بمون با من سفر تدبیر این غم نیست

محاله بی تو من امشب از این دلشوره برگردم  

ببین دستتای تنهاتو به آغوشم گره کردم

هنوز از ترس تنهایی تموم خاطرم خیسه

که موج وحشیه بی رحم رو دستام غصه می ریزه

رو سر آوار این دریا تنم تو خاک محبوسه

ازم مینا رو میگیرن دلم از ریشه می سوزه

گل مینای من امشب به دریا دل زد و پژمرد

یه کم پشت زمین خم شد خدا هم غصشو می خورد

حالا تنها تو این ساحل میون گریه می شینم

درسته ریشه ام اما بدون ساقه می میرم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 10:44 توسط م.ع.ن| |

ای زندگی ! بردار دست از امتحانم
چیزی نه میدانم نه می خواهم بدانم

آن روز اگر خود ، بال خود را می شکستم
اکنون نمی گفتم " بمانم " یا " نمانم " ؟

قفل قفس باز و .... قناری ها هراسان
دل کندن آسان نیست .... آیا می توانم ؟ !




نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 12:39 توسط م.ع.ن| |

تو رفته ای


ومن افتاده ام


تو از دست،من از پا...!!!



نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 17:51 توسط م.ع.ن| |

تـو راحت بـخواب

من

مـشق گریه هایـم هـنوز مـانده...!!!


a8zcu81mcbycfd6v05xb.jpg





نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:26 توسط م.ع.ن| |

مثلِ حسی که من دارم، تو هم آشوب و غمگینی

تو هم تو این همه رؤیا، فقط کابوس می بینی

مثلِ حسی که من دارم،تو هم چشماتو می بندی

به اینکه تار و دلگیره،به این احساس میخندی

دلم بد جور پوسیده! نمیشه گفت: هنوز کوهم

یه چیزی هست تو این شبها که میلغزه روی روحم

یه چیزی مثلِ تکرارِ غم و دلشوره و حسرت

که بی تو گم شده دیگه میونِ موجی از غربت

تو برگشتی! ولی دیره، دیگه قلبم ترک خورده

تو روزای بدونِ تو هزار بار تو خودش مُرده

مثلِ حسی که من دارم تو هم داغون و تنهایی

ولی با این دلِ زخمی، چه امیدی؟ چه فردایی؟

امیدی نیست که ما دیگه بتونیم مالِ هم باشیم

نمیشه! نه ، محاله که تو قلبِ همدیگه جا شیم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 15:0 توسط م.ع.ن| |

" تقدیر "

 

" تقویم " انسان های عادی است

 

  و " تغییر "

 

" تدبیر " انسان های عالی است...!!!

26861451592282605247 عمر بیشتر ماهی قرمز با این چند نکته

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 16:41 توسط م.ع.ن| |


جستنی ها کم نیست
من وتو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست
من وتو کم گفتیم
مثل هزیان دم مرگ
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست
من وتو کم دیدیم
بی سبب از پاییز
جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست
من وتو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق
روی دار قالی
بی سبب حتی
پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست
من وتو کم خواندیم
من وتو ساده ترین شکل سرودن را
در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من وتو کم بودیم
من و تو اما در میدان ها
اینک اندازه ی ما می خوانیم
ما به اندازه ی ما می بینیم
ما به اندازه ی ما میچینیم
ما به اندازه ی ما می گوییم
ما به اندازه ی ما می روییم
من و تو
کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من وتو
خم نه و درهم و کم هم نه که می باید با هم باشیم
من وتو حق داریم
در شب این جنبش
نبض آدم باشیم
من وتو حق داریم
که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
من وتو حق داریم
که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 16:28 توسط م.ع.ن| |

بر شاخه ای نشستی و سیبم نمی شوی

دلتـنـگ دســت هـای غریـبــم نمی شوی

در خوابـهای مـن کسـی از راه مـی رســد

تعـبـیــر خــوابــهـای عجیـــبم نمی شوی؟

بیمـــارم،آن چنــان که حریـفـت نمی شوم

بــی تابی ،آن چنان که طبیبـم نمی شوی

من کوهــم و تو کوهنــوردی که بــی گمان

قــربـانـی فــراز و نشیبـــم نـمـی شوی

دستی شدم که گاه رفیـــقت نمی شوم

سیبی شدی که گاه نصیــبم نمی شوی


 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 10:2 توسط م.ع.ن| |

پروردگار مست که مست از شراب شد
کار از همان دقیقه اول خراب شد
آدم بیافرید که آدم بماند در این جهان
آدم نشد که مایه رنج و عذاب شد
صد نقشه ها کشید که با عشق سر کند
اما تمام نقشه های قشنگش بر آب شد
بر وی خرد داد که داند جهان را که آفرید
اول بلای خودش گشت خرد پرسید خدا را که آفرید!؟
نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 12:38 توسط م.ع.ن| |

در میــــان دهـمــــــان

کـودکـی بــودم و دنبــال خـدا

در بیــابـان در دشـت

در دل جـنـگل سبـــز

همــه جــــا می گـشتم

کلبــه ای در گــذرم بود پــر از نـور

که خــورشیــد دگـرگـونـه بــر آن می تــابیــد

پیـرمـردی را دیـدم که پس از نـوشیـدن یک جـرعـه شـراب

به خــــدا گـفـت : سپـــاس

آری احسـاس مـن ایـن بـــود

خــــدا آنجــا بــــود

مــن خــــدا را دیــدم

مــن شنیـــدم که خــــدا گـفـت :

بــــنـوش ، گــــــــوارای وجـــــــود ...


قاصدک من


نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 11:3 توسط م.ع.ن| |

موج سبكبال من،
بي خبر از حال من،
پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،
كوه دماوند نيست !
هستم اگر مي روم
خوشتر ازين پند نيست !!!
بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 20:1 توسط م.ع.ن| |

این همه زندگی است بیایید قدر لحظات را بدانیم

این بود زندگی...!!!
نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 21:35 توسط م.ع.ن| |

Design By : Night Melody